تبليغاتX
سـروده ، نـیایـش و جـمـلـه های زیـبـــا

شـعـــر (ما با خود رفتگانیم - کـریــم شـفـــائی)

ما با خود رفتگانیم

و آنچه از ما بر جای مانده است

پیکری است تهی،

با حفره هایی در صورت

که می گویند روزگاری در آنها درخشش عجیبی بود

از چشم هایی که از حادثه عشق تر بودند

و خدا را در چند قدمی خویش می دیدند!


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در چهارشنبه 27 خرداد1388 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شـعــــر ( پاسخ پیر خرد - هــاشـــم جــاویــد )

پیر خرد یک نفس آسوده بود.

خلوت فرموده بود.

کودک دل رفت و دو زانو نشست،

مست مست.

 

گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟

گفت: هست.

گفت که ای خسته ترین رهنورد،

سوخته و ساخته ی گرم و سرد،

بر رُخت از گردش ایّام گرد.

چیست برازنده ی بالای مرد؟

گفت: درد .

گفت: چه بود، ای همه دانندگی،

راست ترین راستی زندگی؟

پیر که اسرار خرد خوانده بود،

سخت در اندیشه فرومانده بود.

ناگه از شاخه ای افتاد برگ،

گفت: مرگ .


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در چهارشنبه 27 خرداد1388 ساعت 7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خواب وجینگر ( احمد شاملو - ا. بامداد )

خواب، چون درافکند از پایم

خسته می خوابم از آغاز غروب،

لیک آن هرزه علف ها که به دست

ریشه کن می کنم از مزرعه روز

می کَنَمشان شب در خواب، هنوز !


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در چهارشنبه 27 خرداد1388 ساعت 8 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعر ( مصطفی علی پور )

یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر

                  پرسوز ترین گدازه از عشق بگیر

در هر نفسی که می تپی ای دل من

                   یادت نرود اجازه از عشق بگیر

 


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در یکشنبه 10 خرداد1388 ساعت 7 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی

سلام به همه !

از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است!

واما . . . حافظ !

 

 

یارم چو قدح بدست گیرد

              بازار بتان شکست گیرد

هرکس که بدید چشم او ، گفت:

              کو محتسبی که مست گیرد

در بحر فتاده ام چو ماهی

               تا یار مرا به شست گیرد

در پاش فتاده ام به زاری

               آیا بُود آن که دست گیرد

خرّم دل آنکه همچو حافظ

              جامی ز می الست گیرد

 


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در شنبه 9 خرداد1388 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


حکیم عمر خیام نیشابوری !

گویند بهشت و حور عین خواهد بود

                   آنجا می ناب و انگبین خواهد بود

گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک؟!

                   چون عاقبت کار چنین خواهد بود


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در شنبه 9 خرداد1388 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


حزین لاهیجی

دیدم صنمی، های! صلا! کعبه نشین ها

                        بیعانه ببازید به یادش دل و دین ها

درعشق دل از کوثر و رضوان نگشاید

                        از دوست تسلّی نتوان گشت به این ها

صیدِ دلم افتاده به صحرای رمیدن

                        صیّاد نگاهان! بگشایید کمین ها

آن کیست که در جلوه گَهَت رخش بتازد؟

                         کرده است تهی غمزه ی بی باک تو زین ها

در کیش محبت هدفِ ناوک نازند

                         ابروی کماندار تورا چله نشین ها

زیر قلم توست – حزین! – کشور معنی

                         این نقش ندارند خدیوان به نگین ها !


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در چهارشنبه 9 اردیبهشت1388 ساعت 9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعـــر ( حزین لاهیجی )

خورشید به حسن یار من نیست

             مه را نمک نگار من نیست

محروم بُوَد همیشه عاشق

            این است که در کنار من نیست

نومیدی عاشقان قدیم است

             مخصوص به روزگار من نیست

خاصیّت عشق، خاکساری است

             زآن پیش تو اعتبار من نیست

منعم چه کنی ز عشق؟ ناصح!

             غم دارم و غمگسار من نیست


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در سه شنبه 18 فروردین1388 ساعت 6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعر (هرگز نخواب کوروش) ، بسیار زیبا ولی دردناک

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در
، هفت آسمان ندارد


کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد


دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت

رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد


روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید

زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد


بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند

گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد


دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد

نادر، ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد


دارا کجای کاری، دزدان سرزمینت

بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد


آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است

اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد


سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی

اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد


کو آن حکیم توسی، شهنامه ای سراید

شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد


هرگز نخواب کوروش، ای مهر آریایی

بی نام تو، وطن نیز نام و نشان ندارد


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت 6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


داستان ( مرد در چمنزار )

مرد نجوا کرد :« خدایا با من صچبت کن »، یک چکاوک آواز خواند ولی مرد نشنید.

پس مرد با صدای بلند گفت :« خدایا با من صحبت کن »، آذرخش در آسمان غرید ولی مرد متوجه نشد.

مرد فریاد زد :« خدایا یک معجزه به من نشان بده »، یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید.

مرد نا امیدانه گریه کرد و گفت :« خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم» پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس کرد.

ولی مرد بالهای پروانه را شکست و درحالیکه خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت 6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


سال نو مبارک

با سلام!

سال نو رو به همگی ایرانیان تبریک و شاد باش میگم . ببخشید که دیر شد، آخه ۱ ماهی هست که کلن نتونستم و نشد که کانکت شم! به امید سالی خوب و سرشار از صلح و دوستی و شادی برای تمامی جهانیاین!

 

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در دوشنبه 17 فروردین1388 ساعت 6 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عید آمد ( مهدی اخوان ثالث )

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

                     گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

                     از بیدلی او را ز ِ در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است

                     ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است ، ولی ما               

                      پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

                      سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

                      ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم

ماننده ی افسون زدگان ره به حقیقت

                       بستیم، و جز افسانه بیهوده نخواندیم

از نُـه خم گردون بگذشتند حریفان

                       مسکین من و دل، در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر « امیّد » که صد بار

                       عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در چهارشنبه 21 اسفند1387 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


شـعـر ( حـکـیـم عـمـر خـیـام نـیـشـابـوری )

با سلام !

من در اون حد نیستم که بخوام در باره ی شعرای خیام حرف بزنم ، ولی واقعاْ شاعر معتقد به عقیده ای بوده یعنی حرف خودشو به راحتی می زده حالا می خواد کسی خوشش بیاد می خواد بدش بیاد  چون میگه :

 

مي خور كه بزير گِل بسي خواهي خفت،

بي مونس و بي رفيق و بي همدم و جفت؛

زنهار به كس مگو تو اين راز نهفت:

هر لاله كه پژمرد ، نخواهد بشكفت.

 

یعنی :

این دنیا رو به هر نحو که می خوای با خوشی سپری کن که در آخر روزی باید بمیری و در زیر خاک بری و در آنجا دیگر رفیق و یار و یاوری نداری  و بعد از مرگ هم هیچ خبری نیست چون هیچ گلی که پژمرده میشه هیچوقت دوباره به غنچه تبدیل نشده و دوباره زنده نمی شه ! 

 


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در چهارشنبه 30 بهمن1387 ساعت 11 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


شـعـر ( حـکـیـم عـمـر خـیـام نـیـشـابـوری )

چون چرخ بكام يك خردمند نگشت،

                        خواهي تو فلك هفت شمر، خواهي هشت

چون بايد مرد و آرزوها همه هشت،

                         چه مور خورد به گور و چه گرگ بدشت.


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در چهارشنبه 30 بهمن1387 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعر ( وطن ) از علیرضا شجاع پور

با سلام !

امروز یک شعر بسیار زیبا از آقای شجاع پور خوندم که دیدم حیفه اگر تو وبلاگ ننویسمش تا شما ها هم لذت ببرید

 

چون خودم ا ز ته دل لذت بردم ( خیلی زیباست ) .!

 

وطن يعني همه آب و همه خاك

                      وطن يعني همه عشق و همه پاك
به گاه شيرخواري گاهواره

                     به روز و درد پيري ، عين چاره
وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان

                     به خون و خاك بستن عهد و پيمان

.

.

.

برای خوندن شعر به ادامه مطلب بروید ...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در یکشنبه 13 بهمن1387 ساعت 8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


جمله زیبا ( گوته )

دوستی مثل اسناد کهنه است ، قدمت تاریخ آنرا قیمتی می کند .


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در پنجشنبه 10 بهمن1387 ساعت 10 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعر { مهدی موسوی ( کتاب فرشته ها خود کشی کردند ! ) }

کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد

            غرور ، قدرت خود را به من نشان می داد

کسوف بود ؟ نه ! خورشید دل گرفته ی ظهر

            پیام تسلیتش را به آسمان می داد

دلم برای خودم لا اقل کمی می سوخت

            اگر چه پوچی دنیایتان امان می داد

زمان همیشه مرا زیر خویش له می کرد

            همیشه فرصت من را به دیگران می داد

پسر گرفت سر تیغ را ، رگش را زد

            پدر به کودک قصّه هنوز نان می داد

و بعد زلزله شد ، چشم را که وا کردم

            میان خواب ، کسی هی مرا هی تکان می داد


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در شنبه 5 بهمن1387 ساعت 1 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


شعر ( سوگند ) قیصر امین پور

مردم همه تو را به خدا

سوگند می دهند اما من

تو آن همیشه ای

که خدا را به تو

سوگند میدهم .

 


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در جمعه 4 بهمن1387 ساعت 4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


جمله زیبا ( افلاطون )

عشق تنها مرضی است که بیمار از آن لذّت می برد .


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در جمعه 4 بهمن1387 ساعت 4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


ضرب المثل چینی

آنکس که در همه جا دوستانی دارد ، همه جا را دوست داشتنی می یابد .


 

نوشته شده توسط مـحمـد رضا صرافی مقدم در جمعه 4 بهمن1387 ساعت 4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت