ديشب، لب رود، شيطان زمزمه داشت.
شب بود و چراغك بود.
شيطان ، تنها، تك بود.
باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر.
بويي نه براه.
ناگاه
آيينه رود، نقش غمي بنمود: شيطان لب آب.
خاك سايه در خواب.
زمزمه اي مي مرد.بادي مي رفت، رازي مي برد.
سهراب سپهری
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
پیشا پیش عید فطر را به همه شما دوستان عزیز تبریک می گویم .
خدایا !
سرنوشت مرا خیر بنویس
تقدیری مبارک
تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم
و هر چه را که تو زود می خواهی دیر نخواهم .
(دکتر شریعتی )

گاهی اوقات باید تا نهایت آرامش گریست!
آنگاه تبسمت زیبا تر از رنگین کمان بعد از باران خواهد شد .
«خـانـه دوسـت کـجـاسـت؟» در فـلـق بـود کـه پـرسـیـد سـوار.
آسـمـان مـکـثـی کـرد .
رهگـذر شـاخـه نـوری کـه بـه لـب داشت به تاریکی شن هـا بخشـیـد
و به انگشت نشان داد سپیداری و گـفـت :
« نرسیده به درخت ، کوچه باغی است که از خـواب خــدا سـبـز تر است
و در آن عـشـق به اندازه پر های صداقت آبی است .
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهــایی می پیچی ،
دو قدم مانده به گـل ،
پای فـواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تـرا ترسی شـفـاف فـرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ، جـوجـه بردارد از لانه نـور
و از او میپرسی
خــانه دوســت کــجـــاست .»
سهراب سپهری
در خوردی و جوانی جهل و غرور و مستی
پیری رسید و سستی پس کِی خدا پرستی
(ژولیده نیشابوری )
از زندگانیم گله دارد جوانیم شرمنده ی جوانی از این زندگانیم
(شهریار)


