آنانکه گذشته را به خاطر نمی آورند، محکوم به تکرار آنند .
(سانتایانا)
نایاب ترین چیز ها در جهان دوست صمیمی است .
( ناپلئون بناپارت )
پرده بر گیر که من یار تو ام عاشقم،عاشق رخسار تو ام
عشوه کن ، ناز نما ، لب بگشا جانِ من ، عاشق گفتار تو ام
بر سر بستر من پا بگذار من دل سوخته بیمار تو ام
با وصالت ز دلم عقده گشا جلوه ای کن که گرفتار تو ام
عاشقی سر به گریبانم من مستم و مرده ی دیدار تو ام
گر کُشی یا بنوازی ای دوست عاشقم ، یار وفا دار تو ام
هرکه بینیم خریـدار تو است من خریدار خریدار تو ام
(امام خمینی «ره»)
هر چه آنرا بغلتانی بزرگتر می شود .
(لوتر )
آب را گل نكنيم:
در فرودست انگار، كفتري ميخورد آب.
يا كه در بيشه دور، سيرهيي پر ميشويد.
يا در آبادي، كوزهيي پر ميگردد.
آب را گل نكنيم:
شايد اين آب روان، ميرود پاي سپيداري، تا فرو شويد اندوه دلي.
دست درويشي شايد، نان خشكيده فرو برده در آب.
زن زيبايي آمد لب رود،
آب را گل نكنيم:
روي زيبا دو برابر شده است.
چه گوارا اين آب!
چه زلال اين رود!
مردم بالادست، چه صفايي دارند!
چشمههاشان جوشان، گاوهاشان شيرافشان باد!
من نديدم دهشان،
بيگمان پاي چپرهاشان جا پاي خداست.
ماهتاب آنجا، ميكند روشن پهناي كلام.
بيگمان در ده بالادست، چينهها كوتاه است.
مردمش ميدانند، كه شقاق چه گلي است.
بيگمان آنجا آبي، آبي است.
غنچهيي ميشكفد، اهل ده باخبرند.
چه دهي بايد باشد!
كوچه باغش پر موسيقي باد!
مردمان سر رود، آب را ميفهمند.
گل نكردندش، ما نيز
آب را گل نكنيم .
(سهراب سپهری )
ما
ما زیاران چشم یاری داشتیم
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
تا درخت دوستی کی بر دهد
حالیا رفتیم و تخمی کاشتیم
گفت و گو آیین درویشی نبود
ور نه با تو ماجراها داشـتـیم
شیوه ی چشمت فریب جنگ داشت
ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم
گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگما شتیم
نکته ها رفت و شکایت کس نکرد
جانب حرمت فرو نگذاشتیم
گـفـت خود دادی به ما ای حافظا
ما محصل بر کسی نگماشیم
(حافظ )

