
لحظه ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام ، مستم
باز مي لرزد ، دلم ، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را ، تيغ
هاي ، نپريشي صفاي زلفكم را ، دست
و آبرويم را نريزي ، دل
اي نخورده مست
لحظه ي ديدار نزديك است
اخوان ثالث
با مدعی نگویید اسرار عشق و مستی
تا بی خبر بمیرد در درد خود پرستی
عاشق شو ار نه روزی کار جهان سر آید
نا خوانده نقش مقصود در کارگاه هستی
دوش آن صنم چه خوش گفت در مجلس مغانم
با کافران چه کارت گر بت نمی پرستی ؟
سلطان من خدا را زلفت شکست ما را
تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی
در گوشه ی سلامت مستور چون توان بود
تا نرگس تو گوید با ما رموز هستی
کز سرکشی زمانی با ما نمی نشستی
عشقت بدست طوفان خواهد سپرد ما را
چون برق از این کشاکش پنداشتی که جستی
( کار فیلد )


یک قــلـب پــاک از تمام معـابد و مسـاجد زیبای جهـان زیبا تر است .
( ولتر )
خوشبختی می تواند مجموعه بد بختی هایی باشد که به سرمان نیامده است .
... اشار
ملتها با دو دشمن وحشتناک روبرو هستند ، اول کسانی که قانون را زیر پا می گذارند ، دوم کسانی که این قانون شکنی را می بینند ولی سکوت می کنند .
( مونرویل )
وبلاگم ۱ ساله شد . . . . هورا . . .
امروز یعنی ۹/۵/۸۷ ، که اولین سالگرد راه اندازیه وبلاگ با مبعث رسول گرامی اسلام حضرت محمد مصطفی (ص) مصادف شده رو به شما عزیزان تبریک می گم و امیدوارم پیروز و سربلند باشید .
ناگهان دیدم سرم آتش گرفت
سوختم خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت
حنجره ها روزه ی سکوت گرفتند
پنجره ها تار عنکبوت گرفتند
عـقـده فریاد بود و بغض گلو گیر
بهت فصیح مرا سکوت گرفتند
نعره زدم : عاشقان گرسنه مرگند
درد مرا قوت لایموت گرفتند
چون پر پروانه تا که دست گشودم
دست مرا لحظه ی قـنوت گرفتند
خط خطا بر سرود صبح کشیدند
روشنی صفحه را خطوط گرفتند
( قیصر امین پور )
خوابی و چشم حادثه بیدار می شود
هـفـت آسمان به دوش تو آوار می شود
خواب زنانه ای ست ، به تعبیر گل مکوش
گل در زمین تشنه ما ، خار می شود
برخیز تا به چشم ببینی ، چه دردناک
آیینه پیش روی تو دیوار می شود
دیگر به انتظار کدامین رسالتی
وقتی عصای معجزه ها مار می شود ؟
باز این که بود گفت : ( انا الحق ) که هر درخت
در پاسخ انا الحق وی دار می شود
وحشت نشسته باز به هر برگ این کتاب
تاریخ را ببین که چه تکرار می شود
دل با صفای کهنگی زخم ، خو گرفت
درس امان ، ز قصه سنگ و سبو گرفـت
آن دست های خشم که همزاد کینه بود
خنجر شکست و خط امان از عـدو گرفت
آن سیل رهگشا که سکوت و سکون نداشت
گندابه را پناه پذیرفت و بو گرفت
سر در سکوت بتکده های طلا نهاد
پی از طلب کشید و دل از جستجو گرفت
آن زهد گربه وار ، نگه کن که در نماز
ار آبروی ریخته خود وضو گرفت
سنگ هراس ، روشنی آب را شکست
شب در رسید و روزن هر آرزو گرفـت
(سیاوش مطهری )
تا نگاه مـی کنی :
وقـت رفـتن است
باز هم حکایت همیشگی !
پیش از اینکه با خبـر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگریز می شود
آی ...
ای دریـغ و حسرت همیشگی !
نـاگـهـــان
چـقــدر زود
دیــر مـی شـود !
( قیصر امین پور )

بقا از آن خداست ، اگر باور نداريد از گذشتگان بپرسيد .


