ورق کاغذی که همچون برف سفید بود ، گفت :« من پاک و دست نخورده آفریده شده ام و تا ابد نیز پاکیزه باقی خواهم ماند .من ترجیح می دهم بسوزم و خاکستر شوم تا اینکه اجازه دهم تیرگی و تاریکی به من نزدیک شود و پلیدی ها و ناپاکی ها مرا لمس کنند . »
شیشه ی دوات سخنانش را شنید و در قلب سیاهش به او خندید ، اما ترسید به او نزدیک شود .
قلم ها نیز که رنگهای گوناگونی داشتند با شنیدن سخنانش هرگز به او نزدیک نشدند و بدین ترتیب ، ورق سپید همچنان پاک و دست نخورده باقی ماند . اما ، خالی از هر نوشته ای .

پیش از تو آب ، معنی دریا شدن نداشت
شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت
بسیار بود رود در آن برزخ کبود
اما دریغ ، زهره ی دریا شدن نداشت
در آن کویر سوخته ، آن خاک بی بهار
حتّی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت
گم بود در عمیق زمین ، شانه ی بهار
بی تو ولی زمینه ی پیدا شدن نداشت
دل ها ، اگرچه صاف ولی از هراس سنگ
آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت
چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق
این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد
وجــود نـازکــت آزرده گــزنـد مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست
به هیچ عارضه شخص تو درد مند مباد
جمال صورت و معنی ز امن صحت توست
که ظاهرت دژم و باطنت نژند مباد
درین چمن چو درآید خزان به یغمایی
رهش به سرو سهی قامت بلند مباد
در آن بساط که حسن تو جلوه آغازد
مجال طعنه ی بدبین و بد پسند مباد
هر آنکه روی چو ماهت به چشم بد بیند
بر آتش تو بجز جان او سپند مباد
شفا ز گفته ی شکـّر فشان حافظ جوی
که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد
گفتم که لبت گفت لبم آب حیات
گفتم دهنت گفت زهی حب نبات
گفتم سخن تو گفت حافظ گفتا
شادیّ همه لطیفه گویان صلوات

امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
بـاور نـکـنـی خـیـال خـود را بـفـرسـت
تا در نگرد که بی تو چون خواهم خفت


از کویت ای سست پیمان ، جز رفتنم نیست چاره
رفتیم ، آتش گرفته ، سر در گریبان پاره
با یک هوس خرمنم را ، دادی چنان برق بر باد
رفتی که آتش زنی باز ، در خرمنی نو دوباره
صُراحی ِ می ناب و سفینه ی غزل است
جریده رو که گذر گاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بی بدل است
نه من ز بی عملی در جهان ملولم و بس
ملالت علما هم زعلم بی عمل است
به چشم عقل در این رهگذار پر آشوب
جهان و کار جهان بی ثبات و بی محل است
بگیر طرّه ی مه چهره ایّ و قصّه مخوان
که سعد و نحس ز تاثیر زهره و زحل است
دلم امید فراوان به وصل روی تو داشت
ولی اجل به ره عمر رهزن امل است
به هیچ دور نخواهند یافت هشیارش
چنین که حافظ ما مست باده ی ازل است
کوه ما سینه ی ما ناخُن ِ ما تیشه ی ما
شور شیرین ز بس آراست ره جلوه گری
همـه فـرهـاد تـراود ز رگ و ریشه ی ما
بهر ِ یک جرعه ی مِی منت ساقی نکشیم
اشک ما باده ی ما دیده ی ما شیشه ی ما
عشق شیری ست قوی پنجه و می گوید فاش
هرکه از جان گذرد بگذرد از بیشه ی ما

یعنی به کار های دگر اعتبار نیست
دانی بهشت چیست که داریم انتظار ؟
جز ماهتاب و باده و آغوش یار نیست
سنجیده ایم ما ، بجز از موی و روی یار
حاصل ز رفت و آمد لیل و نهار نیست
فرهاد یاد باد که چون داستان او
شیرین حکایتی ز کسی یادگار نیست
ناصح مکن حدیث که : ( صبر اختیار کن .)
ما را به عشق یار ز خویش اختیار نیست
بر ما گذشت نیک و بد، اما تو روزگار !
فکری به حالِ خویش کن این روزگار نیست .
غمت می شناسد که من کیستم
من آن خویش گم کرده مَردَم که هیچ
ندانم ، کجایم ، کیَم ، چیستم ؟
نیَم آنچه مانده ست بینی به جای
غم است این که بر جاست ، من نیستم


