ما با خود رفتگانیم
و آنچه از ما بر جای مانده است
پیکری است تهی،
با حفره هایی در صورت
که می گویند روزگاری در آنها درخشش عجیبی بود
از چشم هایی که از حادثه عشق تر بودند
و خدا را در چند قدمی خویش می دیدند!
پیر خرد یک نفس آسوده بود.
خلوت فرموده بود.
کودک دل رفت و دو زانو نشست،
مست مست.
گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟
گفت: هست.
گفت که ای خسته ترین رهنورد،
سوخته و ساخته ی گرم و سرد،
بر رُخت از گردش ایّام گرد.
چیست برازنده ی بالای مرد؟
گفت: درد .
گفت: چه بود، ای همه دانندگی،
راست ترین راستی زندگی؟
پیر که اسرار خرد خوانده بود،
سخت در اندیشه فرومانده بود.
ناگه از شاخه ای افتاد برگ،
گفت: مرگ .

خسته می خوابم از آغاز غروب،
لیک آن هرزه علف ها که به دست
ریشه کن می کنم از مزرعه روز
می کَنَمشان شب در خواب، هنوز !

یک رنگی و بوی تازه از عشق بگیر
پرسوز ترین گدازه از عشق بگیر
در هر نفسی که می تپی ای دل من
یادت نرود اجازه از عشق بگیر
سلام به همه !
از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است!
واما . . . حافظ !
یارم چو قدح بدست گیرد
بازار بتان شکست گیرد
هرکس که بدید چشم او ، گفت:
کو محتسبی که مست گیرد
در بحر فتاده ام چو ماهی
تا یار مرا به شست گیرد
در پاش فتاده ام به زاری
آیا بُود آن که دست گیرد
خرّم دل آنکه همچو حافظ
جامی ز می الست گیرد
گویند بهشت و حور عین خواهد بود
آنجا می ناب و انگبین خواهد بود
گر ما می و معشوق گزیدیم چه باک؟!
چون عاقبت کار چنین خواهد بود

