نی ها، همهمه شان می آید.
مرغان، زمزمه شان می آید.
در باز و نگه کم
و پیامی رفته به بی سویی دشت
گاوی زیر صنوبر ها،
ابدیت زیر چپر ها.
از بن هر برگی وهمی آویزان
و کلامی نی،
نامی نی.
پایین، جاده بی رنگی.
بالا، خورشید هم آهنگی.
آنی بود، درها وا شده بود.
برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.
مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش. خاموشی
گویا شده بود.
آن پهنه چه بود: با میشی، گرگی همپا شده بود.
نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ. پرده مگر تا
شده بود؟
من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.
زیبایی تنها شده بود.
هر رودی، دریا،
هر بودی، بودا شده بود.

وای چقدر من خنگم!!!
۹ مرداد تولد ۳ سالگی وبلاگم بود و من فراموش کردم!
وبلاگم رفت تو ۳ سال!!!
بیخیال، به هرحال بعد از ۸ روز امروز یادم اومد!!
/cake3salegi.jpg)
هوووررررااااااااا.....
بدرود!!!
گرچه مستیم و خرابیم چو شبهای دگر
بازکن ساقی مجلس سر مینای دگر
امشبی را که در آنیم غنیمت شمریم
شاید ای جان نرسیدیم به فردای دیگر
مست مستم مشکن قدر خود ای پنجه ی غم!
من به میخانه ام امشب تو برو جای دگر
چه به میخانه چه محراب حرامم باشد
گر بجز عشق تو ام هست تمنای دگر
تا روم از پی یار دگری می باید
جز دل من دلی و جز تو دلارای دگر
نشنیده ست گلی بوی تو ای غنچه ی ناز
بوده ام ورنه بسی، همدم گلهای دگر
تو سیه چشم چو آیی به تماشای چمن
نگذاری به کسی چشم تماشای دگر
باده پیش آر که رفتند از این مکتب راز
اوستادان و فزودند معمّای دگر
این قفس را نبود روزنی ای مرغ پریش
آرزو ساخته بستان طرب زای دگر
گربهشتی ست ، رخ توست نگارا که در آن
می توان کرد به هر لحظه تماشای دگر
از تو زیبا صنم اینقدر جفا زیبا نیست
گیرم این دل نتوان داد به زیبای دگر
می فروشان همه دانند عمادا که بود
عاشقان را حرم و دیر و کلیسای دگر


