این جمله خیلی به دلم نشست، آخه خیلی وقته که دارم سعی میکنم اینجور آدمی باشم...بتونم گرانبها ترین گنج زندگی رو بدست بیارم... سعی میکنم عاشق باشم... ولی نه اون عشق و عاشقی ای که ۹۹درصد آدما فکر میکنن... سعی میکنم عاشق همه چیز باشم... به همه چیز لبخند بزنم... این کار رو هم میکنم...
دیگه وقتی تو خیابون راه میرم یا جلوی در خونه ی دوستم منتظرش می مونم تا بیاد، از سر بیکاری برگ درختا رو نمیکنم... عوضش یه کار دیگه میکنم که اول پیش خودم میگم کارم مثه دیوونه هاست... ولی بعدش خیلی خوشحال میشم... خوشحال میشم که حداقل خودم میدونم دیوونه نیستم... کم کم دارم میفهمم که دارم عاشق میشم...
عاشق درخت ها... گل ها... ماهی ها...
میدونین چیکار میکنم؟!؟!؟!
برگ درختا رو ناز میکنم...با ماهی ها بازی میکنم... موقع بازی با ماهی ها میخندم... احساس میکنم اونا درکم میکنن... شعور دارن... حتی از خیلی از آدما هم باشعور ترن... از خیلی از آدما...!!!
خیلی حس قشنگی داره ناز کردن برگ درخت... بازی کردن با ماهی... خیلی حس قشنگی داره....
حتماْ امتحانش کنین... حتی واسه یبار...
بدرود...!

گران بها ترین گنج زندگی، قلبی عاشق است که به همه، دوست، دشمن،انسان،حیوان و ... عشق می ورزد.

به اشتباه پا به دنیا گذاشتیم
به اشتباه زیستیم
و
یقینا به اشتباه خواهیم مرد
کسی یافت می شود
این سیر را نه به اشتباه بلکه به حقیقت پیموده باشد؟
مادران و پدرانی از قبل تعیین شده
شناسنامه هایی از قبل آماده شده
زندگی دیکته واری که از قبل به خوبی دیکته شده
چه کسی جرات عصیان دارد؟
من؟
تو؟
و
یا اویی که هنوز به دنیا نیامده؟
اصلا" عصیان چه معنایی می دهد،
وقتی عصیان هم به تو دیکته شده باشد؟
این چرخ بنایش به اشتباه گذاشته شده
و
گرداننده
ایا او هم در تصادم اشتباهی " بود" شده؟
ایا کسی یافت می شود که به اشتباه هم شده،
سرنخ این کلاف سر در گم را به دست آورد؟
و از کجا معلوم معمایی در کار است؟
شاید اشتباه ما در اینجاست
شاید ما همه چیز را به اشتباه
اشتباه می بینیم
شاید حقیقت همزاد اشتباه است!
و یا چیزی نیست
جز سیل زنجیره وار اشتباهات تکرار شده!
ایا کسی یافت می شود عکس این را به اثبات رساند؟
آری
به اشتباه به دنیا خواهیم آمد
به اشتباه خواهیم زیست
و
به اشتباه این فانی را ترک خواهیم کرد
بی آن که کسی یافت شود
دست توقف بر این چرخ زند...!

که بادبان شکسته ی زورق ِ به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ِ ریخته
که رنگ ِ عاقبت ازو گریخته
به بن رسیده راه ِ بسته ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل ِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود ِ دره های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟

راه نیست
شب نیست
ماه نیست
نه روز و
نه آفتاب
ما
بیرون زمان
ایستاده ایم
با دشنه تلخی
در گرده هایمان.
هیچکس
با هیچکس
سخن نمی گوید.
که خاموشی
با هزار زبان
در سخن است.
در مردگان خویش
نظر می بندیم
با طرح خنده یی،
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده یی!!!

بر فراز دشتهای پرسكون
سر برآورده بر اوج آسمان
پا فرو برده به اعماق زمين
ساكت و مغرور و صلب و استوار
ايستاده با نگاهی خشمگين
داستان گوی شكوه داريوش
نغمه پرداز جلال ملك و دين
كاين منم من خانه ی شاهنشهان
پاسدار عزت ايران زمين
قرنها با كوله بار افتخار
همسر و همگام خورشيد برين
روشنی بخش دل فرزانگان
زينت آرای سرير متقين
اي كه زاينجا بگذري ! ياد آر ! ياد
زآن جهانداران فرهنگ آفرين!
بي مهابا پا منه آهسته باش
بارگاه عزت دارا است اين!!!

دین بار ِ خرد گریز ، یا اهل خرد
بنگر به میان این دو تا بگزینی
راهی که تورا باید و شایی و سِزَد
******************************
دیدم به رهی دوتا مسلمان و جهود
سرکوله ی هردو سفره موسی بود
این طعنه به آن میزد و آن طعنه به این
چون توشه ی هردو وعده ی فردا بود
******************************
رفتم به خرابات مغان سيركنان
جمعی دیدم به خوشدلی باده زنان
پيري به سرود خسرواني مي خواند
ما را چه به ايمان و به كفر دگران
******************************
يكدم به درون خود سفر بايد كرد
بر رفته و آینده نظر باید کرد
بايد كه چو مهر و مه به عالَم نگريست
وز فتنه ی کفر و دین گذر باید کرد
یه داستان بسیار زیبا (در قالب شعر ) از مولانا خوندم که حیفم اومد نذارمش تا شما هم ازش لذت نبرید!
امیدوارم هیچوقت دچار تقلید کورکورانه از هیچکس و هیچ چیز نشیم و بجای تقلید در هر زمینه و هر کاری از عقلمون استفاده کنیم!
بیت اول و آخرش رو اینجا مینویسم، برای خوندن متن کامل شعر به قسمت ادامه مطلب برین!
صوفي یي در خانقاه از ره رسيد
مركبش را برد و در آخر كشيد
.
.
.
مر مرا تقليدشان برباد داد
كه دوصد لعنت براين تقليد باد
دنباله ي دنيام ...
آن يكي درخانه ئي درميگريخت
زرد رو و لب كبود و رنگ ريخت
صاحبِ خانه بگفتش خير هست
كه همي لرزد تورا چو ن پير دست
واقعه چون است چون بگريختي
رنگ رخساره چنين چون ريختي
گفت : بهر سخره شاه حرون
خر همي گيرند مردانش برون
گفت : ميگيرند خر ، اي جان عم
چونكه تو خر نيستي زاين ات چه غم
گفت بس جِد اند وگرم اندر گرفت
گر مرا گيرند خر نَبود شگفت
بهر خرگيري برآوردند دست
جِدِّ جِد تمييزشان برخاسته است
چونكه بي تمييزيان مان رهبرند
صاحبِ خر را به جاي خر برند
به نگاه مغز پسته ای ات چشم می دوزم
که رو به رویم
نشسته می خندی
و ھمه چیز را پیش می کشی
غیر از خودت
که می دانی اگر
به صورت گندمی ات
لب بزنم ،
آدم می شوم .
.jpg)
قصه نيستم که بگوئی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی ...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست کشيده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاريکند
چراغ های رابطه تاريکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به ميهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست...!

عقلم شد و هوش رفت و دانش بگریخت
زین واقعه هیچ دوست دستم نگرفت
جز دیده که هرچه داشت بر پایم ریخت
*******************************
دیشب که دلم ز تاب هجران می سوخت
اشکم همه در دیده گریان می سوخت
می سوختم آنچنان که غیر از دل تو
بر من دل کافر و مسلمان می سوخت
*******************************
آن یار که عهد دوستداری بشکست
میرفت و منش گرفته دامن در دست
می گفت دگر باره به خوابم بینی
پنداشت که بعد از او مرا خوابی هست!
*******************************
ناکامیم ای دوست ز خود کامی تست
وین سوختگی های من از خامی تست
مگذار که در عشق تو رسوا گردم
رسوایی من باعث بدنامی تست


