تبليغاتX
سروده ها و جمله های زیبا

ورق کاغذی که همچون برف سفید بود ، گفت :« من پاک و دست نخورده آفریده شده ام و تا ابد نیز پاکیزه باقی خواهم ماند .من ترجیح می دهم بسوزم و خاکستر شوم تا اینکه اجازه دهم تیرگی و تاریکی به من نزدیک شود و پلیدی ها و ناپاکی ها مرا لمس کنند . »

شیشه ی دوات سخنانش را شنید و در قلب سیاهش به او خندید ، اما ترسید به او نزدیک شود .

قلم ها نیز که رنگهای گوناگونی داشتند با شنیدن سخنانش هرگز به او نزدیک نشدند و بدین ترتیب ، ورق سپید همچنان پاک و دست نخورده باقی ماند . اما ، خالی از هر نوشته ای .

 

 

در  پنجشنبه 30 آبان1387  دست نويس محمدرضا صرافی مقدم   |