تبليغاتX
سروده ها و جمله های زیبا

مرد نجوا کرد :« خدایا با من صچبت کن »، یک چکاوک آواز خواند ولی مرد نشنید.

پس مرد با صدای بلند گفت :« خدایا با من صحبت کن »، آذرخش در آسمان غرید ولی مرد متوجه نشد.

مرد فریاد زد :« خدایا یک معجزه به من نشان بده »، یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید.

مرد نا امیدانه گریه کرد و گفت :« خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم» پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس کرد.

ولی مرد بالهای پروانه را شکست و درحالیکه خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!

 

 

در  دوشنبه 17 فروردین1388  دست نويس محمدرضا صرافی مقدم   |