مرد نجوا کرد :« خدایا با من صچبت کن »، یک چکاوک آواز خواند ولی مرد نشنید.
پس مرد با صدای بلند گفت :« خدایا با من صحبت کن »، آذرخش در آسمان غرید ولی مرد متوجه نشد.
مرد فریاد زد :« خدایا یک معجزه به من نشان بده »، یک زندگی متولد شد ولی مرد نفهمید.
مرد نا امیدانه گریه کرد و گفت :« خدایا مرا لمس کن و بگذار تو را بشناسم» پس خدا نزد مرد آمد و او را لمس کرد.
ولی مرد بالهای پروانه را شکست و درحالیکه خدا را درک نکرده بود از آنجا دور شد!
در دوشنبه 17 فروردین1388  دست نويس محمدرضا صرافی مقدم
|

