پیر خرد یک نفس آسوده بود.
خلوت فرموده بود.
کودک دل رفت و دو زانو نشست،
مست مست.
گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟
گفت: هست.
گفت که ای خسته ترین رهنورد،
سوخته و ساخته ی گرم و سرد،
بر رُخت از گردش ایّام گرد.
چیست برازنده ی بالای مرد؟
گفت: درد .
گفت: چه بود، ای همه دانندگی،
راست ترین راستی زندگی؟
پیر که اسرار خرد خوانده بود،
سخت در اندیشه فرومانده بود.
ناگه از شاخه ای افتاد برگ،
گفت: مرگ .

در چهارشنبه 27 خرداد1388  دست نويس محمدرضا صرافی مقدم
|

