تبليغاتX
سروده ها و جمله های زیبا

پیر خرد یک نفس آسوده بود.

خلوت فرموده بود.

کودک دل رفت و دو زانو نشست،

مست مست.

 

گفت: تو را فرصت تعلیم هست؟

گفت: هست.

گفت که ای خسته ترین رهنورد،

سوخته و ساخته ی گرم و سرد،

بر رُخت از گردش ایّام گرد.

چیست برازنده ی بالای مرد؟

گفت: درد .

گفت: چه بود، ای همه دانندگی،

راست ترین راستی زندگی؟

پیر که اسرار خرد خوانده بود،

سخت در اندیشه فرومانده بود.

ناگه از شاخه ای افتاد برگ،

گفت: مرگ .

 

در  چهارشنبه 27 خرداد1388  دست نويس محمدرضا صرافی مقدم   |