«خـانـه دوسـت کـجـاسـت؟» در فـلـق بـود کـه پـرسـیـد سـوار.
آسـمـان مـکـثـی کـرد .
رهگـذر شـاخـه نـوری کـه بـه لـب داشت به تاریکی شن هـا بخشـیـد
و به انگشت نشان داد سپیداری و گـفـت :
« نرسیده به درخت ، کوچه باغی است که از خـواب خــدا سـبـز تر است
و در آن عـشـق به اندازه پر های صداقت آبی است .
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهــایی می پیچی ،
دو قدم مانده به گـل ،
پای فـواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تـرا ترسی شـفـاف فـرا می گیرد.
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ، جـوجـه بردارد از لانه نـور
و از او میپرسی
خــانه دوســت کــجـــاست .»
سهراب سپهری
در دوشنبه 2 مهر1386  دست نويس محمدرضا صرافی مقدم
|

