تبليغاتX
سروده ها و جمله های زیبا

«خـانـه دوسـت کـجـاسـت؟» در فـلـق بـود کـه پـرسـیـد سـوار.

آسـمـان مـکـثـی کـرد .

رهگـذر شـاخـه نـوری کـه بـه لـب داشت به تاریکی شن هـا بخشـیـد

و به انگشت نشان داد سپیداری و گـفـت :

« نرسیده به درخت ، کوچه باغی است که از خـواب خــدا سـبـز تر است

و در آن عـشـق به اندازه پر های صداقت آبی است .

می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر به در می آرد

پس به سمت گل تنهــایی می پیچی ،

دو قدم مانده به گـل ،

پای فـواره جاوید اساطیر زمین می مانی

و تـرا ترسی شـفـاف فـرا می گیرد.

در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی

کودکی می بینی

رفته از کاج بلندی بالا ، جـوجـه بردارد از لانه نـور

و از او میپرسی

خــانه دوســت کــجـــاست .»

سهراب سپهری

 

در  دوشنبه 2 مهر1386  دست نويس محمدرضا صرافی مقدم   |