ما چـون دو دریـچـه روبروی هـم
آگـاه ز هـر بگـو مگـوی هـم
هـر روز سلام و پرسش و خنده
هــر روز قـــرار روز آیــنــده
عمـر ، آینـه بـهـشت اما ... آ ه
بیش از شب و روز تیـر و دی کـوتـاه
اکـنـون دل مـن شکـسته و خـسته ست
زیـرا یکــی از دریـچــه هـا بـسـتـسـت
نه مهـر فـسون ، نـه مـاه جـادو کــرد
نـفـرین به سفـر که هرچه کرد او کرد .
در جمعه 7 تیر1387  دست نويس محمدرضا صرافی مقدم
|

