دل با صفای کهنگی زخم ، خو گرفت
درس امان ، ز قصه سنگ و سبو گرفـت
آن دست های خشم که همزاد کینه بود
خنجر شکست و خط امان از عـدو گرفت
آن سیل رهگشا که سکوت و سکون نداشت
گندابه را پناه پذیرفت و بو گرفت
سر در سکوت بتکده های طلا نهاد
پی از طلب کشید و دل از جستجو گرفت
آن زهد گربه وار ، نگه کن که در نماز
ار آبروی ریخته خود وضو گرفت
سنگ هراس ، روشنی آب را شکست
شب در رسید و روزن هر آرزو گرفـت
(سیاوش مطهری )
در چهارشنبه 9 مرداد1387  دست نويس محمدرضا صرافی مقدم
|

