{مهدی موسوی( کتاب :فرشته ها خود کشی کردند ! )}
کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد
غرور ، قدرت خود را به من نشان می داد
کسوف بود ؟ نه ! خورشید دل گرفته ی ظهر
پیام تسلیتش را به آسمان می داد
دلم برای خودم لا اقل کمی می سوخت
اگر چه پوچی دنیایتان امان می داد
زمان همیشه مرا زیر خویش له می کرد
همیشه فرصت من را به دیگران می داد
پسر گرفت سر تیغ را ، رگش را زد
پدر به کودک قصّه هنوز نان می داد
و بعد زلزله شد ، چشم را که وا کردم
میان خواب ، کسی هی مرا هی تکان می داد
+ نوشته شده در شنبه ۵ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱:۱ ب.ظ توسط محمدرضا صرافی مقدم
|
سلام .