غزل معاصر _ عاشقانه _ جواد منفرد

تویِ شیرینی، تو اول! قند، دوم می‌شود
مزه‌ی سوهان اعلا پیش تو گم می‌شود

بین قُطاب و گز و نُقلِ محلی ساده است
حدس این‌که طعم لب‌های تو چندم می‌شود!

روزها رد می‌شود، چشمت شرابی کهنه‌تر
پلک‌هایت کم‌کَمک تبدیلِ به خُم می‌شود

هر کجا ساکن شوی در نقشه، مانند شمال
جمعیت آن‌جا گرفتار تراکم می‌شود

چشم‌بسته، هر کسی بویت کند توی سرش
باغ‌های پُر گُلِ قُمصر تجسم می‌شود

ماه را جای تو می‌گیرم نمی‌دانم چرا
این‌قدر این روزها سوءتفاهم می‌شود!

دود کن اسپند را، چشم حسود از دیدنت
شورِ شور، اصلاً دو تا دریاچه‌ی قم می‌شود
 
وقتِ شرعی، لطف کن از پیش مسجد رد نشو
موجبات سستیِ ایمان مردم می‌شود

وسوسه یعنی تو! شالی‌زار هم یعنی بهشت
بی‌خودی آدم دچار سیب و گندم می شود

غزل عاشقانه معاصر _ ناصر ندیمی

هوایِ داغ ِ بندر کُش

دوباره رقص پارو ها

به لَنگر می کِشَم دندان!

کنار لَنج و جاشو ها  

 

کِنار دست ِ این شاعر

به قصد دلبری بنشین

من و تو؛ تووی لنگرگاه

بدون ِ روسری بنشین  

 

کلاغ قصه سَر در گُم

دوباره اول ِ دفتر

 

دو تا انسانِ معمولی

تو از تهران ، من از بندر  

 

جنوبِ داغ ِ من، با تو

شمال ِ خوبِ تو، با من

دو تا سگ بسته ای،وحشی 

به چشمانت بگو لطفا"!  

 

حضورت  گوشه ی بیداد

روایت های تصویری

به دست فتنه می افتم

در آغوشم که می گیری  

 

چه حالی می کُنم وقتی

پُر از آشوب و بیدادی

به ویران کَردَنَم بنشین

چقدر ای عشق، خردادی !  

 

دروغ ِ مَرد ِ شاعر را

تو باید خوب بشناسی

تنت،جمهوریِ مطلق

لبت،اصلِ دموکراسی  

 

سیاسی می شَوم این بار

به استبداد،بدبینم

بدونِ طرح ِ توجیهی

تو را اینطور می بینم  

 

تَب ِ دیکتاتوری داری

خود ِ پینوشه در شیلی

دلیل ِ اتفاقات ِ

شروع ِ جنگ ِ تحمیلی  

 

مخالف بودنم،حتمی ست

به نوعی،بنده،چپ/کوکم

من از این بندر ِ آرام

به تهران ِ تو، مشکوکم  

 

تو حزب الله لبنانی

 وَ چشمان ِ تو بیروت ست

تمام پاچه گیری ها

به سگ های تو مربوط ست!  

 

به ثبت ِ رسمی ِ محضر

تو قطعا"،معتبر هستی

فلسطین تو خواهم شد

اگر،اشغالگر هستی!  

 

تو مثل فتح ِ خرمشهر

به دست ِ بوسه ای پنهان

تویی خوشحالی ِ بعد از

شکست ِ حصر ِ آبادان  

 

هوایِ داغ ِ بندر کُش

تو با من، تووی لنگرگاه

شروع ِ فتنه ای تازه

از آغوش ِ تو، بسم الله...

غزل معاصر - غلامرضا طریقی

با ياد شانه های تو سر آفريده است

ايزد چه قدر شانه به سر آفريده است

 

معجون سرنوشت مرا با سرشت تو

بی شک به شكل شير و شكر آفريده است

 

پای مرا برای دويدن به سوی تو

پای تو را برای سفر آفريده است

 

لبخند را به روی لبانت چه پايدار

اخم تو را چه زودگذر آفريده است

 

هر چيز را كه يک سر سوزن شبيه توست

خوب آفريده است ـ اگر آفريده است ـ

 

تا چشم شور بر تو نيفتد هر آينه

آيينه را بدون نظر آفريده است

 

چون قيد ريشه مانع پرواز می شود

پروانه را بدون پدر آفريده است

 

می خواست کوره در دل انسان بنا کند 

مقدور چون نبود، جگر آفریده است

 

غير از تحمل سر پر شور دوست نيست

باری كه روی شانه هر آفريده است  

حسین زحمتکش - غزل معاصر

تا سیب گونه ات بنوازد نگاه را
آدم چگونه سر نسپارد گناه را؟

حالم شبیه شانه ی بیچاره ایست که
در لابه لای موی تو گم کرده راه را

هر چند گفته اند که بوسیدنت خطاست
توجیه می کند لب تو اشتباه را

چشم تو بس که جاذبه دارد٬ عجیب نیست
عمری خدا به دور تو گردانده ماه را

حالم بد است٬ مثل گدایی که سالهاست
چشمش گرفته دختر یک پادشاه را

من در نماز غرق که باشم بغیر تو؟!
اسمت می آید ""اشهد ان لا اله" را
 
حسین زحمتکش

غزل - غزل معاصر - جواد منفرد

مثل آن جسم که از روح جدا می ماند

از منِ بعد تو یک مرده بجا می ماند

 

عشق بی حد به کسی داشتن، آن خود کشی است

که به جان دادنِ در راه خدا می ماند

 

رفتنت حادثه ای بود که با دیدن آن

تا همیشه دهن پنجره وا می ماند!

 

بد شکسته ست دلم، این همه دلداری تو

آب دادن به گلی سوخته را می ماند

 

جای آزادگی احساس اسارت دارد

هر که از بند تو ای عشق رها می ماند

 

بی تو محکوم به بی وزنی ام و تا به ابد

هستی و نیستی ام روی هوا می ماند

 

می روی، بس که به این خانه تعلق داری،

در دل آینه تصویر تو جا می ماند!!!

غزل - غزل معاصر - غزل عاشقانه - حامد عسکری

لبخند زدن معجزه ی لب رطبی هاست

دنیا به خدا تشنه ی گیلاس لبی هاست

 

یک شاخه گل سرخ در آغوش کشیدن

این اوج تمنــــــای قوطی حلبی هاست

 

تشبیه شما به غـــــــــزل و ماه و ستاره

همسایه ! ببخشید که از بی ادبی هاست

 

ناخن بجــوی ، بغض کنی ، قهــوه بنوشی

این عادت هر روزه ی آدم عصبی هاست

 

گفتی غزلت تازه شده ، دست خودم نیست

از لطف خرامیدن چـــــــادر عربی هاست

 

حامد عسکری

غزل معاصر - حامد عسکری - عاشقانه

سلام سوژه ی نابم برای عکاسی‌

ردیف منتخب شاعران وسواسی‌


سلام «هوبره»ی فرش‌های کرمانی‌

ظرافت قلیان‌های شاه عباسی‌


تجسم شب باران و مخمل نوری‌
تلاقی غزل و سنگ یشم الماسی‌


و ذوالفنون، شب چشم تو را سه تار زده‌

به روی جامه‌دران با کلید «سل لا سی»


دعا، دعای همان روزگار کودکی است:

خدا تُنه ته دو باله تو مال من باسی

غزل معاصر _ عمران میری

بی قرارم ، نه قراری که قرارم بشوی
من مسافر شوم و سوت قطارم بشوی

می شود ساده بیایی و فقط بگذری و ...
زن اسطوره ایِ ایل وتبارم بشوی

ساده تر،این که تو از دور به من زل بزنی
( دار ِ ) من را ببری دار و ندارم بشوی

مرگ بر هرچه به جز اسم تو در زندگی ام
این که اشکال ندارد تو " شعارم " بشوی

مرگ خوب است به شرطی که تو فرمان بدهی
من انالحق بزنم ، چوبه ی دارم بشوی

عاشقت بودم  و از درد به خود پیچیدم
ذوالفنونی که نشد سازِ سه تارم بشوی

آخرش رفتی و من هم که زمین گیر شدم
خواستی آنچه که من دوست ندارم بشوی

یک نفس با ما نشستی... غزلی زیبا از علی آذرشاهی (آتش)

یک نفس با ما نشستی خانه بوی گل گرفت
خانه ات آباد کاین ویرانه بوی گل گرفت

از پریشان گویی ام دیدی پریشان خاطرم
زلف خود را شانه کردی شانه بوی گل گرفت

پرتو رنگ رخت با آن گل افشانی که داشت
در زیارتگاه دل پروانه بوی گل گرفت

لعل گلرنگ تو را تا ساغر و مِی بوسه زد
ساقی اندیشه ام , پیمانه بوی گل گرفت

عشق بارید و جنون گل کرد و افسون خیمه زد
تا به صحرای جنون افسانه بوی گل گرفت

از شمیم شعر شورانگیز آتش، عاشقان
ساقی و ساغر، مِی و میخانه بوی گل گرفت

 

علی آذرشاهی (آتش)

حسین زحمتکش - غزل معاصر

به تو خو کرده ام، مانند سربازی به سربندش
تو معروفی به دل کندن، مونالیزا به لبخندش

تو تا وقتی مرا سربار می بینی، نمی بینی-
درخت میوه را پربار خواهد کرد پیوندش!

به تو تقدیم کردم از همان اول، دلت را زد
بهای شعر هایم را بپرس از آرزومندش!

به دنیا اعتباری نیست، این حاجی بازاری
نه قولش قول خواهد شد نه پا برجاست سوگندش

گریزی نیست جز راه آمدن با مردم پابند
همیشه کفش، تقدیرش گره خورده ست با بندش

به غیر از رفتنت چیزی اگر هم بوده، یادم نیست
چنان شعری که میماند به خاطر آخرین بندش

چه حالی داشتم با رفتنت؟ “سربسته” می گویم
شبیه حال مردی شاهد اعدام فرزندش…

رباعی زیبا...            برگرفته از سایت: www.sepidnameh.ir

 

 

از پله ی ابر کم کم آمد پایین

                    گل گفت: بیا کمی کنارم بنشین

 در کوچه غریبه ای به گرمی می خواند:

                 باران سخن خداست با اهل زمین

شعری از    (استاد شفیعی کدکنی)... سفرنامه باران

 

آخرین برگ سفرنامه ی باران
این است
که زمین چرکین است..

سهراب....(کاش...)

sivhf...

غزلی زیبا از شهریار سخن...محمدحسین بهجت تبریزی با نام (مکتب حافظ)

گذار آرد مه من گاهگاه از اشتباه اینجا

                    فدای اشتباهی کآرد او را گاهگاه اینجا

مگر ره گم کند کو را گذار افتد به ما یارب

                    فراوان کن گذار آن مه گم کرده راه اینجا

کله جا ماندش این جا و نیامد دیگرش از پی

                    نیاید فی المثل آری گرش افتد کلاه اینجا

نگویم جمله با من باش و ترک کامکاران کن

                    چو هم شاهی و هم درویش گاه آنجاو گاه اینجا

هوای ماه خرگاهی مکن ای کلبه درویش

                     نگنجد موکب کیوان شکوه پادشاه اینجا

توئی آن نوسفر سالک که هر شب شاهد توفیق

                      چراغت پیش پا دارد که راه اینجا و چاه اینجا

بیا کز دادخواهی آن دل نازک نرنجانم

                      کدورت را فرامش کرده با آئینه آه اینجا

سفر مپسند هرگز شهریار از مکتب حافظ

                       که سیر معنوی اینجا و کنج خانقاه اینجا

آرزوها (شعری زیبا از پروین اعتصامی)

ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتن

                        دل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتن

نزد شاهین محبت بی پر و بال آمدن

                         پیش باز عشق آئین کبوتر داشتن

سوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختن

                         تن بیاد روی جانان اندر آذر داشتن

اشک را چون لعل پروردن بخوناب جگر

                          دیده را سوداگر یاقوت احمر داشتن

هر کجا نور است چون پروانه خود را باختن

                         هر کجا نار است خود را چون سمندر داشتن

آب حیوان یافتن بیرنج در ظلمات دل

                           زان همی نوشیدن و یاد سکندر داشتن

از برای سود، در دریای بی پایان علم

                         عقل را مانند غواصان، شناور داشتن

گوشوار حکمت اندر گوش جان آویختن

                         چشم دل را با چراغ جان منور داشتن

در گلستان هنر چون نخل بودن بارور

                          عار از ناچیزی سرو و صنوبر داشتن

از مس دل ساختن با دست دانش زر ناب

                             علم و جان را کیمیا و کیمیاگر داشتن

همچو مور اندر ره همت همی پا کوفتن

                           چون مگس همواره دست شوق بر سر داشتن

شعری قشنگ...

گفتمش دل میخری پرسید چند ؟

               گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده كردو دل زدستانم ربود

               تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روی خاك افتاده بود

              جای پایش روی دل جا مانده بود


بازم 1 دوبیتی امروزی

ای اشک دوباره در دلم درد شدی
            تا دیده ی من رسیدی و سرد شدی
از کودکی ام هر آنزمان خواستمت
            گفتند دگر گریه نکن مرد شدی

منبع:          http://lovetarin.org

اینم 1 دوبیتی عشقولی امروزی :)

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

                با اشک تمام کوچه را تر کردم

وقتی که شکست بغض تنهایی من

                 وابستگی ام را به تو باور کردم

بازهم غزلی فوق العاده از شهریار سخن..

شب همه بی تو کار من شکوه به ماه کردنست
           روز ستاره تا سحر تیره به آه کردنست
متن خبر که یک قلم بی‌تو سیاه شد جهان
          حاشیه رفتنم دگر نامه سیاه کردنست
چون تو نه در مقابلی عکس تو پیش رونهیم
           اینهم از آب و آینه خواهش ماه کردنست
نو گل نازنین من تا تو نگاه می‌کنی
           لطف بهار عارفان در تو نگاه کردنست
ماه عباد تست و من با لب روزه دار ازین
            قول و غزل نوشتنم بیم گناه کردنست
لیک چراغ ذوق هم این همه کشته داشتن
           چشمه به گل گرفتن و ماه به چاه کردنست
غفلت کائنات را جنبش سایه‌ها همه
            سجده به کاخ کبریا خواه نخواه کردنست
از غم خود بپرس کو با دل ما چه می‌کند
           این هم اگر چه شکوه‌ی شحنه به شاه کردنست
عهد تو (سایه) و (صبا) گو بشکن که راه من
           رو به حریم کعبه‌ی “لطف آله” کردنست
گاه به گاه پرسشی کن که زکوة زندگی
           پرسش حال دوستان گاه به گاه کردنست
بوسه‌ی تو به کام من کوه نورد تشنه را
           کوزه‌ی آب زندگی توشه راه کردنست
خود برسان به شهریار ایکه درین محیط غم
            بی‌تو نفس کشیدنم عمر تباه کردنست

بازهم غزلی از غزلهای ناب شهریار

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم
          عاشق نمی‌شوی که ببینی چه می‌کشم
با عقل آب عشق به یک جو نمی‌رود
          بیچاره من که ساخته از آب و آتشم
دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز
          صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم
پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
          عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
          شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
          جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
          با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
          لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
          ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم
لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی
          تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم
ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار
          این کار تست من همه جور تو می‌کشم

(شعری قابل درنگ)  ما را خبر کنید؛ اگر اختراع شد

جنگل ثمر نداشت ، تبر اختراع شد
                   شیطان‌خبر نداشت، بشر اختراع شد

« هابیل » ها مزاحم « قابیل » می‌شدند
                  افسانه ی « حقوق بشر »  اختراع شد

مـردم خیال فخر فروشی نداشتند
                  شیـئی شبـیه سکه ی  زر اختراع شد
 
فکر جنایت از سر آدم  نمی‌گذشت
                   تا اینکه تیغ و تیر و سپر اختراع شد

با خواهش جماعـت  علاف اهل دل
                   چیزی به نام شعر و هنر اختراع شد

اینگونه‌ شد که ‌مخترع ‌از خیر ما گذشت
                   اینگونه ‌شد که‌ حضرت « شر » اختراع شد

دنیا به‌ کام بود و … حقیقت؟! مورخان !
                   ما را خبر کنید؛ اگر اختراع شد

 

(برداشت از وبلاگ:

http://arkanjook.persianblog.ir/  )

سهراب سپهری

مادرمادري دارم ، بهتر از برگ درخت‌.دوستاني ، بهتر از آب روان‌. و خدايي كه در اين نزديكي است‌...

 

سلام به همه دوستای خوبم...

۱ اردیبهشت۵۹...

سالروز پرواز سهراب...!!!

و امروز... ۱ اردیبهشت ۹۱...

۳۲ سال از عروجش میگذره...

.

آره...

سهراب سپهری رو میگم...

روحش شاد و یادش گرامی باد...!!!!

 

Sohrab Sepehri

1شعر فوق العاده زیبا از فروغ فرخزاد

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
              ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
                    با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
 بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
                با ناز میگشود دو چشمان بسته را
میشست کاکلی به لب آب نقره فام
                   آن بالهای نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
                بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
                    رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
                    دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
                    ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
                    گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
                     دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

شعری زیبا از نیما یوشیج

می تراود مهتاب

می درخشد شبتاب

مانده پای آبله از راه دراز

بر دم دهکده مردی تنها

کوله بارش بر دوش

دست او بر در ، می گوید با خود :

غم این خفته چند

خواب در چشم ترم می شکند.

یه دو بیتی ناب...

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق میشود

                             عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق میشود

شرط میبندم زمانی که نه زود است و نه دیر

                             مهربانی حاکم کل مناطق میشود

و اما روز باشکوه شعر و ادب پارسی

سلام به همه ی دوستای گلم که عموما عاشق ادب پارسی ان...

 

و اما امروز...

اگه اشتباه نکنم روز درگذشت و بزرگداشت شاعر بزرگ کشورمون شهریاره...

و روز شعر و ادب پارسی...!!!

 

از همینجا به روحش درود می فرستم و...

به مناسبت این روز بزرگ یکی از اشعار نابشو واستون میذارم...!!!

 

 
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا

بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا


نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی

سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا


عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست

من که یک امروز مهمان توام فردا چرا


نازنینا ما به ناز تو جوانی داده ایم

دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا


وه که با این عمرهای کوته بی اعتبار

اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا


شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود

ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا


ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت

اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا


آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می کند

در شگفتم من نمی پاشد ز هم دنیا چرا


در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین

خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا


شهریارا بی حبیب خود نمی کردی سفر

این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

 

 

قتل نفس- شعر زیبایی از حمید مصدق

کس بر نخواست هرگز

این گونه کینه جو

آسیمه سر به کشتن دشمن

این سان که بسته ام

کمر قتل خویش

شعری بسیار زیبا از حمید مصدق...

من تمنا کردم

    که تو با من باشی

تو به من گفتی

     - هرگز، هرگز!

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این

                  هرگز، کشت...!!!

 

دو بیتی (سر شوریده) شعری از امیر قدیری

سری شوریده دارم با دلی خش

                    دلم خوش، ظاهرم خوش، جان مشوش

سرم شوریده شد بهر نگاهش

                     دلم لرزید و ظاهر شد منقش

یه شعر نه چندان قشنگ که میدونم مال کیه...(من و آدم)

عمر من رفت، ولی من آن دم

                  قصه ی آدم و گندم خواندم

از غم جرم پدر نالیدم

                 جرم خود با گنه اش پوشاندم

گنه خود به زبان ناوردم

                اسب بی شرمی خود را راندم

آه و افسوس، چه شد حاصل من؟

                هم از اینجا و از آنجا ماندم

شعر درآمد ( حمید مصدق )  و     پاسخ زیبای فروغ فرخزاد به این شعر

شعری بسیار زیبا از حمید مصدق و پاسخی زیباتر، از فروغ فرخزاد به این شعر زیبا...

 

تو به من خندیدی

و نمی دانستی

من به چه دلهره از باغچه ی همسایه

سیب را دزدیدم

 

باغبان از پِی من تند دوید

سیب را دست تو دید

غضب آلود به من کرد نگاه

 

سیب دندان زده از دست تو  افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز ،

سالها هست که در گوش من آرام ،

                                                آرام

خش خش ِ گام تو تکرار کنان ،

می دهد آزارم

 

و من اندیشه کنان

غرق ِ این پندارم

که چرا ،

           - خانه کوچک ما

                               سیب نداشت .

 

 

و اما پاسخ فروغ فرخزاد به این شعر زیبا:

 

 

من به تو خنديدم
چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...!

 

 

رمیده ( فروغ فرخزاد )

نمی دانم چه می خواهم خدایا

به دنبال چه می گردم شب و روز

چه می جوید نگاه خسته ی من

چرا افسرده است این قلب پرسوز

 

زجمع آشنایان می گریزم

به کنجی می خزم آرام و خاموش

نگاهم غوطه ور در تیرگی ها

به بیمار دل خود می دهم گوش

 

گریزانم از این مردم که با من

به ظاهر همدم و یکرنگ هستند

ولی در باطن از فرط حقارت

به دامانم دو صد پیرایه بستند

 

از این مردم، که تا شعرم شنیدند

برویم چون گلی خوشبو شکفتند

ولی آن دم که در خلوت نشستند

مرا دیوانه ای بدنام گفتند

 

دل من، ای دل دل دیوانه ی من

که می سوزی از این بیگانگی ها

مکن دیگر ز دست غیر فریاد

خدارا، بس کن این دیوانگی ها...!

 

شعر زیبای اشتباه... (از گیتا صرافی) به نقل از وب سایت آوای آزاد

به اشتباه پا به دنیا گذاشتیم
به اشتباه زیستیم
و
یقینا به اشتباه خواهیم مرد
کسی یافت می شود
این سیر را نه به اشتباه بلکه به حقیقت پیموده باشد؟
 
مادران و پدرانی از قبل تعیین شده
شناسنامه هایی از قبل آماده شده
زندگی دیکته واری که از قبل به خوبی دیکته شده
چه کسی جرات عصیان دارد؟
من؟
تو؟
و
یا اویی که هنوز به دنیا نیامده؟
اصلا" عصیان چه معنایی می دهد،
وقتی عصیان هم به تو دیکته شده باشد؟
 
این چرخ بنایش به اشتباه گذاشته شده
و
گرداننده
ایا او هم در تصادم اشتباهی " بود" شده؟
ایا کسی یافت می شود که به اشتباه هم شده،
سرنخ این کلاف سر در گم را به دست آورد؟
و از کجا معلوم معمایی در کار است؟
شاید اشتباه ما در اینجاست
شاید ما همه چیز را به اشتباه
اشتباه می بینیم
شاید حقیقت همزاد اشتباه است!
و یا چیزی نیست
جز سیل زنجیره وار اشتباهات تکرار شده!
ایا کسی یافت می شود عکس این را به اثبات رساند؟
 
آری
به اشتباه به دنیا خواهیم آمد
به اشتباه خواهیم زیست
و
به اشتباه این فانی را ترک خواهیم کرد
بی آن که کسی یافت شود
دست توقف بر این چرخ زند...!

 


شعر زیبایی از (هوشنگ ابتهاج)

چه فکر می کنی ؟
که بادبان شکسته ی زورق ِ به گل نشسته ای ست زندگی ؟
در این خراب ِ ریخته
که رنگ ِ عاقبت ازو گریخته
به بن رسیده راه ِ بسته ای ست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل ِ حادثه
که همچو اژدها دهان گشود
زمین و آسمان ز هم گسیخت
ستاره خوشه خوشه ریخت
و آفتاب در کبود ِ دره های آب غرق شد
هوا بد است
تو با کدام باد می روی ؟

 

شبانه، احمد شاملو (از کتاب کاشفان فروتن شوکران)

در نیست
           راه نیست
شب نیست
                   ماه نیست
نه روز و
           نه آفتاب
ما
بیرون زمان
            ایستاده ایم
با دشنه تلخی
در گرده هایمان.

هیچکس
         با هیچکس
                        سخن نمی گوید.
که خاموشی
               با هزار زبان
                              در سخن است.
در مردگان خویش
                    نظر می بندیم
                                     با طرح خنده یی،
و نوبت خود را انتظار می کشیم
بی هیچ
خنده یی!!!


مغز پسته ای (عمید صادقی)

گیس می بافی وُ من
به نگاه مغز پسته ای ات چشم می دوزم
که رو به رویم
نشسته می خندی
و ھمه چیز را پیش می کشی
غیر از خودت


که می دانی اگر
به صورت گندمی ات
لب بزنم ،


آدم می شوم .

عشق عمومی (احمد شاملو، کتاب کاشفان فروتن شوکران)

قصه نيستم که بگوئی
نغمه نيستم که بخوانی
صدا نيستم که بشنوی
يا چيزی چنان که ببينی
يا چيزی چنان که بدانی ...
من درد مشترکم
مرا فرياد کن.

 

77kpxypbfy3z20rhv3eh.jpg

 

 

شعر (پرنده مردنی ست!)

دلم گرفته است
دلم گرفته است


به ايوان ميروم و انگشتانم را
بر پوست کشيده ی شب می کشم
چراغ های رابطه تاريکند
چراغ های رابطه تاريکند


کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به ميهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست...!

 

وید  ( سهراب سپهری )

نی ها، همهمه شان می آید.

مرغان، زمزمه شان می آید.

در باز و نگه کم

و پیامی رفته به بی سویی دشت

گاوی زیر صنوبر ها،

ابدیت زیر چپر ها.

از بن هر برگی وهمی آویزان

و کلامی نی،

نامی نی.

پایین، جاده بی رنگی.

بالا، خورشید هم آهنگی.

 

Bodhi   (سهراب سپهری )

آنی بود، درها وا شده بود.

برگی نه، شاخی نه، باغ فنا پیدا شده بود.

مرغان مکان خاموش، این خاموش، آن خاموش. خاموشی

                                                         گویا شده بود.

آن پهنه چه بود: با میشی، گرگی همپا شده بود.

نقش صدا کم رنگ، نقش ندا کم رنگ. پرده مگر تا

                                                   شده بود؟

من رفته، او رفته، ما بی ما شده بود.

زیبایی تنها شده بود.

هر رودی، دریا،

                   هر بودی، بودا شده بود.

 

شـعـــر (ما با خود رفتگانیم - کـریــم شـفـــائی)

ما با خود رفتگانیم

و آنچه از ما بر جای مانده است

پیکری است تهی،

با حفره هایی در صورت

که می گویند روزگاری در آنها درخشش عجیبی بود

از چشم هایی که از حادثه عشق تر بودند

و خدا را در چند قدمی خویش می دیدند!

خواب وجینگر ( احمد شاملو - ا. بامداد )

خواب، چون درافکند از پایم

خسته می خوابم از آغاز غروب،

لیک آن هرزه علف ها که به دست

ریشه کن می کنم از مزرعه روز

می کَنَمشان شب در خواب، هنوز !

 

عید آمد ( مهدی اخوان ثالث )

 

 

عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

                     گردی نستردیم و غباری نفشاندیم

دیدیم که در کسوت بخت آمده نوروز

                     از بیدلی او را ز ِ در خانه براندیم

هر جا گذری غلغله ی شادی و شور است

                     ما آتش اندوه به آبی ننشاندیم

آفاق پر از پیک و پیام است ، ولی ما               

                      پیکی ندواندیم و پیامی نرساندیم

من دانم و غمگین دلت، ای خسته کبوتر

               سالی سپری گشت و تو را ما نپراندیم

صد قافله رفتند و به مقصود رسیدند

              ما این خرک لنگ ز جویی نجهاندیم

ماننده ی افسون زدگان ره به حقیقت

                بستیم، و جز افسانه بیهوده نخواندیم

از نُـه خم گردون بگذشتند حریفان

            مسکین من و دل، در خم یک زاویه ماندیم

طوفان بتکاند مگر « امیّد » که صد بار

              عید آمد و ما خانه ی خود را نتکاندیم

 

 

شعر ( وطن ) از علیرضا شجاع پور

با سلام !

امروز یک شعر بسیار زیبا از آقای شجاع پور خوندم که دیدم حیفه اگر تو وبلاگ ننویسمش تا شما ها هم لذت ببرید

 

چون خودم ا ز ته دل لذت بردم ( خیلی زیباست ) .!

 

وطن يعني همه آب و همه خاك

                      وطن يعني همه عشق و همه پاك
به گاه شيرخواري گاهواره

                     به روز و درد پيري ، عين چاره
وطن يعني پدر ، مادر ، نياكان

                     به خون و خاك بستن عهد و پيمان

........

.

.

.

برای خوندن شعر به ادامه مطلب بروید ...

ادامه نوشته

{مهدی موسوی( کتاب :فرشته ها خود کشی کردند ! )}

کنار پنجره یک مرد داشت جان می داد

            غرور ، قدرت خود را به من نشان می داد

کسوف بود ؟ نه ! خورشید دل گرفته ی ظهر

            پیام تسلیتش را به آسمان می داد

دلم برای خودم لا اقل کمی می سوخت

            اگر چه پوچی دنیایتان امان می داد

زمان همیشه مرا زیر خویش له می کرد

            همیشه فرصت من را به دیگران می داد

پسر گرفت سر تیغ را ، رگش را زد

            پدر به کودک قصّه هنوز نان می داد

و بعد زلزله شد ، چشم را که وا کردم

    میان خواب ، کسی هی مرا هی تکان می داد

شعر (سوگند ) قیصر امین پور

 

 

 

مردم همه تو را به خدا

سوگند می دهند اما من

تو آن همیشه ای

که خدا را به تو

سوگند میدهم .

 

عصر جدید...قیصر امین پور  

ما در عصر احتمال به سر می بریم

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید

در عصر قاطعیت تردید

 

عصر جدید

 

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال ، یقینی نیست

 

اما من

بی نام تو

حتی یک لحظه احتمال ندارم

چشمان تو

عیت الیقین من

قطعیت نگاه تو

دین من است

من از تو نا گریزم

من

بی نام نا گریز تو می میرم !

اشتقاق...قیصر امین پور  

 

وقتی جهان از ریشه ی جهنم

و آدم

از عدم

و سعی

از ریشه ی یأس

وقتی که یک تفاوت ساده

کفتار را به کفتر

تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه های بی طرفی

مثل نان دل بست

نان را

از هر طرف بخوانی

نان است !

شـعر عاشقانه ای از  (  اکبر خدادادی  )

با سلام

این هم یک شعر عاشقانه بسیار زیبا از هنرمند خوب شهرمان آقای اکبر خدادادی که امیدوارم لذت ببرید . 

 

 

زیبای من باید بتابی بر زمین ها             

                 تا کشته ی چشم تو باشم بیش از این ها

در یک غروب پرتقالی زد خداوند              

                 از قرمز لب های تو روی پسین ها

در حسرت یک بوسه از آن گونه ماندند         

                 زنبورها ،پروانه ها و گل نشین ها

کی گفته در این آسمان مهتاب تنهاست        

                 دنیا فراوان دارد از این نازنین ها

لبریز آزادی سراسر گیج شعرم                 

                 باید برقصی در غزل ها ،آفرین ،ها!

حالا بغل وا کن به آتش دعوتم کن              

                ابیات من امشب پرند از نقطه چین ها

من زیره بر کرمان لب های تو بردم           

               خوشبو ترند از طعم تند دارچین ها

طعم لبان پسته ات را می شناسد          

               کی غیر ما ؟ جز ما همین ما پسته چین ها ؟

آخر تنفس می کنم آن چادرت را             

                 ای نسل بر جا مانده از چادر نشین ها

پیش از تو      ( سلمان هراتی )

پیش از تو آب ، معنی دریا شدن نداشت

               شب مانده بود و جرات فردا شدن نداشت

بسیار بود رود در آن برزخ کبود

                اما دریغ ، زهره ی دریا شدن نداشت

در آن کویر سوخته ، آن خاک بی بهار

                حتّی علف اجازه ی زیبا شدن نداشت

گم بود در عمیق زمین ، شانه ی بهار

                بی تو ولی زمینه ی پیدا شدن نداشت

دل ها ، اگرچه صاف ولی از هراس سنگ

                آیینه بود و میل تماشا شدن نداشت

چون عقده ای به بغض فرو بود حرف عشق

                 این عقده تا همیشه سر وا شدن نداشت