غزل معاصر _ آرش شفاعی
مثل تندیس فرو ریخته کورم، لالم
جسد زندهی در معرض اضمحلالم
مثل وقتی که تو رفتی به سفر، غمگینم
مثل وقتی که بخندی به کسی، بدحالم
گاه میگویم از زندگیام خسته شدم
گاه میگویم مرگ آمده استقبالم
کودک تشنهی آغوش توام بیخود نیست
صبحها یکسره غر میزنم و مینالم
خواستم با نفست لحظهای آرام شوم
گوشیات گفت که از صبح سحر، اِشغالم
هر چه از صبح درِ خانهی حافظ رفتم
�بوی بهبود ز اوضاع...� نیامد فالم
چای میخوردم و دنبال قوافی بودم
زنگ زد: دیر شده، زود بیا دنبالم...
آرش شفاعی
+ نوشته شده در سه شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۷ ساعت ۱۱:۱۳ ق.ظ توسط محمدرضا صرافی مقدم
|
سلام .